ثمين زهراثمين زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

نفس مامان و بابا

اولين مسافرت

  سلام دخترم ببخشيد كه انقدر دير برات مطلب مى نويسم به خاطر اينكه يه اتفاق بدي افتاد ومن يكي از عموهاي عزيزمو از دست دادم وقتي كه مىخاستي به دنيا بياي بابايي از خدا خواست كه تو سالم به دنيااومدي سه تايي بريم مشهد بعد از اينكه به دنيا اومدي به عهدش وفا كرد سه ونيم ماهت بود كه باقطار رفتيم خيلي خوب بود تو هم خيلي دختر خوبي بودي فقط اجازه ندادن كه دوربين و ببريم داخل تا ازت عكس بندازم اين عكسارو هم تو سوييت ازت انداختم اينجا هم تلوزيون تماشا ميكردي اينجا هم براي اولين بار ميخاستي يه وسيله اي رو بخوري اينم نماي حرم از سوييتم عزيز دلم زيارتت قبول دست بابايي هم درد نكنه كه ما رو به اين مسافرت برد و...
26 بهمن 1392

عكس هاي دخترم

اولين باري كه ميخواستي بريم خونه دايي جون اولين باري كه رفتيم خونه عمه جون تو بغل دختر عموت خوشحالي بعد از حموم اولين لباس زمستوني با كفشات خواب نازت بعد از حموم اولين شب يلدا باكادوي بابابايي ومهم تر از همه 5 مين سالي كه من و بابايي كنار هم هستيم البته اين بار سه نفر شديم   ...
9 دی 1392

بدون عنوان

گل دخترم شب عید غدیر عمو حبیب و زن عمو شما رو پاگشا کردن ما ام وقتی رفتیم فاطمه جون و محمد پارسا خیلی خوشحال شدن و همش کنار تو بودن. اینم وقتی آماده بودی که بریم راستی چند روز پیشم برای اولین بار بردمت زیارت ولی چون تو گرسنت بود زود برگشتیم  .فعلا بای ...
12 آبان 1392

بدون عنوان

نازنینم بالاخره بعد از چند ماه رفتیم خونمون خداحافظی خیلی سخت بود ولی از طرفی خیلی خوشحال بودم  که این بار توام با ما هستی                                                                                   تو راه حسابی خوابیدی ...
12 آبان 1392

بدون عنوان

سلام عزیزترینم این اولین نوشته ی من برای دختر گلمه امروز چهل و هشت روزه که به این دنیا اومدی و زندگی ما رو شیرین تر از قبل کردی تو این مدت ما خونه آقا جون ومادر بودیم ولی دیگه فردا میخایم بریم خونه خودمون راستی عزیزم اولین عیدتم مبارک ...
25 مهر 1392